تبليغاتX
زمستان
آنجا که آسمان بارید ...
در تمام شب چراغی نیست

در تمام روز

نیست یک فریاد

چون شبان بی ستاره

قلب من تنهاست.

راه من دور است.

پای من خسته است.

پهلوانی خسته را مانم

که می گوید سرود کهنه فتح قدیمی را.

(؟)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:4  توسط م  | 

هر موقع از روز که باشد مهم نیست

باید به تمام ایستگاههای جهان بشتابم

و همینکه سوار بر قطار فرسوده می شوم

چمدانی کوچک را جا بگذارم

آنگاه قطار دود کند، برود

برود، دود کند

و با تاخیری بی خاطره به شهری رسد

که ایستگاه خلوتش

پر از چمدانهای جا مانده است

شاید هزاره ای دیگر

مسافری بی حرف

در قطاری که گیج می رود شعری بخواند:

"هر موقع از روز که باشد مهم نیست"

و چمدان جا مانده اش را بیاد بیاورد

و بلرزد.

"نمی دانم"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 1:56  توسط م  | 

قد كشیده ام!...
و از تنهائى خودم بزرگتر شده ام...
امشب باید بروم...
تمام سفرها از خداحافظی شروع مى شوند...
و من مسافرم!
هیچكس مثل من پرده ها را كنار نمی زند!
هیچكس مثل من كفش هایش را رو به ماه جفت نمی كند!
من چیزهائی دیده ام ...
كه فقط با مرگ فراموش می شوند!
اینجا روى زمین!
همسایگان كوتوله ای داشتم!
كه فكر تسخیر فضا دیوانه شان كرد...
و دوستانی سنگدل...
كه جانب وزیدن بادها را از دست دادند!
می خواهم برگردم...
به خواب نردبام هائی...
كه از روی شانه هایشان،
برای ستارگان خدا دست تكان می دادیم...
آنجا پشت دیوارهای بلند زمان!
دلم برای كسی تنگ نمی شود ...

(؟)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:18  توسط م  | 

 دستهايم را

روي خيش گذارده ام و

زمين را با آن هموار مي كنم

سالها است كه با آن زندگي مي كنم ،

                                              چرا نبايد خسته باشم ؟

پروانه ها پرواز مي كنند

سوسكها جيرجير مي كنند

پوستم سياه مي شود

خورشيد مي سوزاند

                           مي سوزاند

عرق تن مرا شيار مي دهد

و من زمين را شيار مي دهم

                                     بي لحظه اي تحمل...

او را تاييد مي كنم ،

-    اميد را  -

وقتي به ستاره اي ديگر مي انديشم

به خود مي گويم

هرگز دير نخواهد بود

كبوتر پرواز خواهد كرد

                           پرواز خواهد كرد

همچون يوغ ، محكم

مشتهايم اميد را نگاه مي دارند

اميد به آنكه

                روزي همه چيز تغيير خواهد كرد...

                                « ويكتور خارا »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:51  توسط م  | 

...

به هر حال اينجا جاي تو عجيب خاليست.

جوري كه

حتي اگر خودت هم باشي

نمي تواني جاي خاليت را

پر

 كني.

(؟)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 21:5  توسط م  | 

تا دیر نشده بگویم،

 

زندگی،

 

 اینگونه در باورم نبود،

 

این زمین همانی نیست که در باورم کاشتم،

 

این خانه همانی نیست که در آن زیستم،

 

من اشتباهی شده ام!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 22:41  توسط م  | 

 Life Is Too Short, 


 Break The Rules, Forgive Quickly,


 Kiss Slowly, Love Truly.


 Laugh Uncontrollably,


 And Never Regret Anything


 That Made You 


  Smile.


 Life May Not Be The Party


 We Hoped For,


 But While We're Here, We Should 


  Dance ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 20:31  توسط م  | 

گاهی یادم می رود،

خاطره ای که درون من است را باد آورده.

تازه،

وقتی هم که می فهمم، باز یادم می رود،

بادآورده را .......... 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:53  توسط م  | 

لقمان حکيم گفت:
 
دو چيز را هيچگاه فراموش نکن:  خدا را و مرگ را
 
و دو چيز را همواره فراموش کن: خوبي که در حق ديگران کرده‌اي و بدي که در حق تو کرده‌اند.
 
مردم اغلب غیر منطقی ، خود محور ،
و متعصب هستند ،
در هر حال آنها را ببخش!
اگر مهربان باشی مردم تو را متهم می کنند
که پشت این مهربانی ها ،
هدف های خود خواهانه پنهان شده است ،
 
در هر حال ، مهربان باش!
 
 
اگر موفق شوی ،
دوستان دروغین و دشمنان واقعی
به دست خواهی آورد ،
 
در هر حال ،موفق شو!
 
 
اگر صادق و صریح باشی ،
ممکن است تو را فریب دهند ،
 
در هر حال ، صادق و صریح باش !
 
 
چبزی را که برای ساختنش سال ها تلاش کرده ای
می توانند در یک شب نابود کنند ،
 
در هر حال ، تو بساز!
 
اگر آرامش و خوشبختی
را بیابی
مورد حسد واقع می شوی ،
 
در هر حال ، به دنبال خوشبختی باش!
 
کار خوب امروز تو را ،
اغلب افراد فردا فراموش می کنند ،
 
در هر حال ، تو کار خوبت را انجام بده !
 
بهترین هایت را به دنیا بده
و این ممکن است هرگز کافی نباشد ،
 
در هر حال ، تو بهترین هایت را به دنیا بده!
 
می دونی ....
در آخر ،
هر چی بوده بین تو و خداست ،
 
در هر حال ، هیچ کدوم بین تو وآنها نبوده!
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:1  توسط م  | 

"به آرامي آغاز به مردن مي كني"

                     اگرسفر نكني،                 

      اگر چيزي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،       

اگر از خودت قدرداني نكني.

به آرامي آغاز به مردن مي كني،

زمانيكه خود باوري را در خود بكشي.

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي كني،

اگر برده ي عادات خود شوي،

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي...

اگر روزمرگي را تغيير ندهي،

اگر رنگ هاي متفاوت به تن نكني،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.      

به آرامي آغاز به مردن مي كني،

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي دارند،‌

و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،

دوري كني.

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني،

اگر هنگاميكه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،

اگر وراي رؤيا ها نروي، اگر به خودت اجازه ندهي كه حداقل يكبار در تمام زندگيت

وراي مصلحت انديشي بروي.                                   پابلو نرودا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:56  توسط م  | 

هر شب

با هزار بار درد زايمان

شعري با خون دل، شكل گرفته در رحم ذهن

سقط مي شود.

من شاعر هزار شعر نگفته،

من مادر هزار طفل نارسم.

(صالحی)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 20:12  توسط م  | 

قرارمان این نبود

می گویی کی قراری گذاشتیم؟؟؟

؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:40  توسط م  | 

من گم شده بودم،


وقتي تو را در راه لاريسا ديدم.


- جاده‌اي كه از سروي آغاز مي‌شود،


و به سروي ديگر پايان مي‌يابد-.


تو گمان كردي من مرد جاده‌ام،


عاشقم شدي.


اما من مرد جاده نيستم


وقتي تو را در راه لاريسا ديدم،


*گم شده بودم من.*

"کوهن"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 23:41  توسط م  | 

و باز آتش به پا میکنم

به خاطر تمام نبودن ها،

و خیره به دور دست،

عمیق ترین پک را می زنم،

تا دست کم داغی سرخ سیگار را،

داشته باشم کنارم.

لحظه های خالی ام،

فقط پر از دود می شود.

(صالحی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:26  توسط م  | 

همواره

در سیاهی شب

ای نور سرد و سپید

تنها

تا سحر

زمزمه چه می کنی؟!

چشمی به راه؟!

ن

ی

س

ت.

(تورج ا. قوچانی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:16  توسط م  | 

شب ها که در خیابان خلوت خواب

پا به پای غرور و قافیه می روی

مرگ با لباس چین دار بلندش

پای پنجره اتاقم می آید

سوت می زند

و منتظر می ماند

قوطی قرصهای این قلب بی قرار که سبک تر شد

مرگ هم بر می گردد

می رود سراغ سرایدار پیر همسایه

نه! عزیز دلم

تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام

اینها که نوشتم حقیقت محض است

باور نمی کنی؟، یک شب به کوچه دلتنگ ما بکوچ

کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است

بایست و تماشا کن

تا ببینی که چگونه به دامن دریا و گریه می روم

بس کن ای دل ساده

صفحه صفحه برای که گریه می کنی؟

کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند

تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی

گوش کن درمانده دردآلود

از پس پرده های پنجره صدای سوت می آید...

(همان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:21  توسط م  | 

خيلي تلخ شدم ، مثل شرابهايي كه با خوشه انداخته مي شوند

نگاهم تلخ است ، مي دانم ،

تحملم مي كني ، چند روز ديگر نمي دانم ،

اما خودم ديگر خودم را تحمل نمي كنم ،

نياز به دگرديسي دارم ، از اين شفيره گي بيزارم ،

از اين ندانستن ،

از اين پيله لعنتي كه بدور خودم بافتم ...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 21:24  توسط م  | 

حالا مدام از پی نشانی تو

فنجان های قهوه را دوره می کنم

مدام این دل درمانده را

با باور برودت عشق

آشتی می دهم

باید این ساده بداند

بانوی برفی بیداری ها

دیگر به خانه خواب و خاطره باز نخواهد گشت .....

(همان)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:15  توسط م  | 

نمی دانم چرا

بارش این همه باران

غبار غریب غروبهای بهار و بوسه را

از شیشه های این همه پنجره پاک نمی کند

تو چی؟

تو که آن سوی کتاب کوچه ها نشسته ای

خبر از راز زیارت هر روز من با ساکنان این حوالی آشنای گلایه و گریه داری؟

آه! می دانم

سکوت آیینه ها

همیشه

جواب تمام سئوال های بی جواب بغض و باران است.

(همان)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:57  توسط م  | 

میدانم

کوله ام سنگین و دلم غمگین است

اما نو دلواپس نباش! بهار بانو

نیامده ام که بمانم

تنها به اندازه نمباره ای کنارم باش

تمام جاده های جهان را

به جستجوی نگاه تو آمده ام

پیاده

باور نمیکنی؟

پس این تو و این پینه های پای پیاده من

حالا بگو

در این تراکم تنهایی

مهمان بی چراغ نمی خواهی؟

(یغما گلرویی)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 22:8  توسط م  |